تبليغاتX
نغمه باران
 

 

 

                         .

                                ..

                                       ...

                                        تمام شد

+ نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت |

فاطمه آرام باش!

مي دانم داغ پدر سخت و جانفرسات، آنهم پدري چون محمد(ص)؛

اما صبوري كن

اين تازه آغاز مصيبت هاي توست

روزهاي سخت تري در پيش داري

كلاس درس زينب از امشب آغاز مي شود

معلمي چون تو بايد او را براي روزهاي پيش رويش آماده كند

فاطمه ببين چگونه زينب كوچكت به دامان حسن و حسين آويخته و مي گريد

او هنوز تو را دارد، علي را دارد، حسن و حسين را دارد اما در كربلا...

بايد به او بياموزي در صحراي كربلا وقتي تمام عزيزانش را از دست داد چگونه تكيه گاه كودكان حسينش باشد

آخرين زمزمه ي پدرت را به خاطر داري

همان جمله اي كه در ميان گريه و بي تابي، لبخند را بر لبانت نشاند

آرام در گوشت زمزمه كرد كه از ميان اهل بيت تو اولين كسي هستي كه به او مي پيوندي

فرصت كم است فاطمه!

علي را ببين

ببين چگونه مظلومانه سر بر ديوار نهاده و تنهايي اش را مي گريد

اين تازه آغاز تنهايي هاي اوست

در كمتر از سه ماه تو را نيز از دست مي دهد

فاطمه كمتر گريه كن و زمزمه هاي آسمانيت را در گوش جان علي نجوا كن

او بايد سي سال بدون تو بماند، او را از اينكه مي بيني پريشانتر مكن

فاطمه تنهايي علي را تاب بياور هنگام غسل پدرت تا كودكانت آماده شوند براي ديدن تنهايي مولا هنگام غسل دادن بدن تو

تحمل كن بر زمين ماندن سه روزه جسم پدرت را تا زينب طاقت ديدن پيكر پاره پاره حسين را در صحراي سوزان كربلا داشته باشد

فاطمه كودكانت را ببين

گاه به تو مي نگرند كه چگونه بر پيكر بي جان رسول خدا آويخته اي و مي گريي

گاه به پيكر آسماني جدشان محمد(ص)

و گاه به علي؛

حسن را بنگر كه چگونه دست حسين و زينب را گرفته و تكيه گاهشان شده

چند روز ديگر در ميان كوچه بايد تكيه گاه تو شود

آه فاطمه!

به حسن كوچكت بياموز كه چگونه سيلي پليدترين مردمان را بر گونه پاكترين بانوي زمين بنگرد و تاب آورد

به حسينت بياموز چگونه در كمتر از نيم روز تمام عزيزانش را به درگاه معشوق هديه كند و زمزمه «الهي رضا برضائك» سر دهد

به زينبت بياموز چگونه پيكرهاي پاره پاره عزيزانش را در صحراي عطش بنگرد و فرياد «ما رأيت الا جميلا» را بر سر يزيد و يزيديان فرياد كند

فاطمه گريه كن

اما آرام و بي صدا...

بي صدا گريه كردن را به كودكانت بياموز، چرا كه در سوگ تو بايد بي صدا گريه كنند

فاطمه به خاطر داري روزي كه پدرت دست تو را در دست علي نهاد، به او فرمود: «فاطمه امانت خدا و رسولش در دست توست، خوب امانتداري كن»؟

چرا آن روز رسول خدا به علي نگفت با دست بسته و ريسمان در گردن چگونه امانت داري كند؟

وقتي پدرت به تو فرمود: «علي عزيز خدا و رسولش است، مدافع او باش»؛ چرا از او نپرسيدي از پس آتش چگونه از او دفاع كني؟

فاطمه بغضهايت را به حنجره شيعيانت بسپار تا تمام غمهاي تو را تا طلوع ظهور مهدي ات بگريند

اشك هايت را به چشمه ي چشمان دوستدارانت بسپار تا مرهمي باشد بر آتش دلشان در مصيبت مظلوميت برترين آفريدگان خدا

و تو صبوري كن

تا علي را

و كودكانت را

براي سختترين روزهاي تاريخ بشريت آماده كني

صبور باش فاطمه

صبور باش

صبور

+ نوشته شده توسط ساحل در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت |

: می خوان ببرن مشهد میری؟

- این دیگه پرسیدن داره؟ معلومه که میرم.

: پس برو بگو اسمتو بنویسن.

.

-         ببخشید میشه اسم منم بنویسید؟ منم می خوام بیام.

-         اسم شما که تو لیست هست.

-         !!!!!! ولی من تازه خبردار شدم. کی اسم منو نوشته؟

-         نمی دونم. ولی اسمتون تو لیست هست برید آماده شید.

.

موقع حرکت بود. اونقدر دلهره داشتم که نمی دونستم دارم چکار می کنم. نمی دونم کی بود که یهو گفت «ماشین رفت.» بند دلم پاره شد. مگه میشه؟ من هم باید برم. من نمی خوام جا بمونم. من نباید جا بمونم.

تمام وسایلمو گرفتم تو دستم و دویدم. وقتی رسیدم دم در دیدم اتوبوس داره عقب عقب میاد. راننده می گفت:«به دلم افتاده بود باید برگردم، پس دلم اشتباه نکرده.»

.

وسط راه بودیم که سفر نیمه کاره موند و برگشتیم. نفهمیدم چرا؟ فقط می دونم یه لحظه انگار تمام خوشیهای دنیارو ازم گرفتن و همه دنیا شد سیاه.

.

هنوز بعد از چند روز گریه، بغضی که تو گلوم بود تموم نشده بود. هر چی گریه می کردم انگار این بغض خیال وا شدن نداشت.

چرا؟

چرا اینطور شد؟

من که خیلی دلم هواتو کرده بود آقا. چرا نشد که بیام؟

چرا؟

یه لحظه حس کردم تمام آرامش دنیا ریخت تو دلم. یعنی کسی اومده؟

سرمو که بلند کردم ...

تا حالا فکر می کردم سرم روی زانوی خودمه، اما...

حالا با این دعوتنامه این سفر دیگه نیمه کاره نمی مونه.

.

-         ببخشید میشه اسم منم بنویسید؟ منم می خوام بیام.

-         اسم شما که تو لیست هست.

-         !!!!!! ولی من تازه خبردار شدم. کی اسم منو نوشته؟

-         نمی دونم. ولی اسمتون تو لیست هست برید آماده شید.

.

این دفعه مطمئنم که می ریم.

مگه نه آقا؟

+ نوشته شده توسط ساحل در جمعه 16 شهریور1386 و ساعت |

 

  یکسال از آن شب دلهره گذشت

  یکسال از آن همه اضطراب...

  گریه در خلوت تنهایی تا صبح

   ...

   یکسال از شبی گذشت که تمام آرزوهایم در یک خواسته خلاصه شده بود

   «او بماند»

   و ماند

      به لطف خدا

       به لطف امام حسین،

                 که تمام دلم را برایش گریه کردم تا او را نگه دارد

   نه برای من

   که برای خودش

   و ماند

   ...

   و در این یکسال بر من چه گذشت

   بماند

   تمام رنجهای دنیا می ارزد به اینکه «او هست»

 

+ نوشته شده توسط ساحل در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت |

 

عید مبعث، عید بزرگ مسلمانان جهان مبارک


یک ابر گریه کردم من پا به پای باران

هم با سکوت دریا هم با صدای باران

وقتی که گفت خورشید:«من دوستت ندارم»

قلبم مچاله می شد در دستهای باران

با ماهیان زیبا خوابم گرفت آنجا

با هم به خواب رفتیم با لای لای باران

انگار می درخشید چیزی شبیه خورشید

شاید ترانه می خواند از لا به لای باران

تا آفتاب دیدم رنگین کمان کشیدم

از ابتدای ساحل تا انتهای باران

در امتداد یک سد شب شد نسیم آمد

گفتم دوباره در خواب شعری برای باران

سید مهدی آقا سید علی

 

+ نوشته شده توسط ساحل در شنبه 20 مرداد1386 و ساعت |

 

دل شکسته

کنار امن کجا؟ کشتی شکسته کجا؟

کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا؟

ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد

کجا به در برمت ای دل شکسته کجا؟

فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت

خیال بحر کجا؟ این به گِل نشسته کجا؟

چنین که هر قدمی همرهی فرو افتاد

به منزلی رسد این کاروان خسته کجا؟

دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس

به باد رفته کجا و چو برق جسته کجا؟

خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود

کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا؟

چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی؟

نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا؟

بپرس «سایه» ز مرغان آشیان بر باد

که می روند از این باغ دسته دسته کجا؟

 

هوشنگ ابتهاج


میلاد مولا علی(ع) بر تمامی شیعیان و دوستدارن آن حضرت گرامی باد.


دوستان عزیز سفر سه روزه ای در پیش دارم

سفری که مسافت مادی در آن مفهومی ندارد

محتاج دعای شما عزیزان هستم برای طی درست این مسیر

شاید دیگر برنگردم

شاید هم خیلی زود برگردم

همه چیز دست اوست

التماس دعا

+ نوشته شده توسط ساحل در جمعه 5 مرداد1386 و ساعت |

 

       دلتنگم

      .

      .

      .

      ستاره من!

      نمی آیی؟

................................

مدتهاست که ستاره ام را در میان ستاره های بی شمار آسمان گم کرده ام

اما همین که می دانم هست

برایم کافی است

و هر شب در جستجویش ستاره ها را سوا می کنم

و از آن خالق ناشناختنی می خواهم

که

مواظبش باشد

+ نوشته شده توسط ساحل در جمعه 29 تیر1386 و ساعت |

آدینه است.

در مسجدالحرام نشسته ای. روبروی کعبه، این مکعب ساده سیاهپوش که سالهاست دلت را اسیر کرده. این خانه مظلوم و ساکت که گویی عزادار گناهان ابناء آدم است و آغوش مهربانش پذیرای تمام اشکهای ندامت عاشقان و تسلای دل تمام دل شکستگان.

در دلت آشوبی است. با خود نجوا می کنی و اشک بی اختیار صورتت را نوازش می کند.

دلیل بی تابی ات را نمی دانی. گویی امروز با جمعه های دیگر فرق می کند، با تمام روزهایی که از آغاز زندگیت تا کنون به یاد داری تفاوت دارد.

گویی قرار است اتفاق عظیمی رخ دهد. دلت این را گواهی می دهد.

اما این چه اتفاقی است که دلت از آن خبر دارد ولی تو بی خبری.

همیشه این گونه بوده، همیشه یک گام از دلت عقب بودی و گاهی هزاران گام.

سر به سجده می گذاری و تمام دلتنگی ات را می گریی.

به ناگاه صدای دلنوازی روحت را نوازش می کند: الله اکبر

با خود می گویی یعنی «اوست»؟ یعنی آن اتفاق عظیم رخ داد؟ یعنی آمد؟

تمام وجودت نیاز می شود، اما یارای سر برداشتن نداری؛

تمام توانت را جمع می کنی و آرام بلند می شوی و از پس پرده زلال اشکهایت جمال دلربایی را می بینی که بر دیوار کعبه تکیه زده.

و دوباره صدای دلنوازش در گوش جهان می پیچد:

                « بقیة الله خیرٌ لکم إن کنتم مؤمنین»



                                                به امید آمدنش....

+ نوشته شده توسط ساحل در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت |

  جمعه، غروب، آسمان ابری، بغضِ خیس،...

  چه ترکیب غم انگیزی

  و غم انگیزتر می شود وقتی بخواهی تولدت را بدون حضور او جشن بگیری

  و تمام مدت مجبور باشی لبخند بزنی مبادا اطرافیانت پی به وسعت اندوهت ببرند

  نمی خواستم دیگر بار هرم گرمای تابستان را بچشم

  و التماس خدا کرده بودم که امسال...

  اما هنوز آزمایشهایم در این دنیا به انتها نرسیده.

  باشد؛

  صبر می کنم...

  تا آن زمان که محبوبم بخواهد

  و تا آن زمان که فرشته اش بشارت آزادی از این زندان را برایم بیاورد

  خدایا شاکرم به درگاهت

  شکر می گویم تمام نفسهای آکنده از بغضم را

  شکر می گویم تمام تپشهای سنگین قلب شکسته ام را

  شکر می گویم تمام انتظارهای بیهوده ام را

  شکر می گویم....

+ نوشته شده توسط ساحل در جمعه 15 تیر1386 و ساعت |
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی
روی خندان تو را کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
میتوانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را میبخشی

-حمید مصدق-
+ نوشته شده توسط ساحل در پنجشنبه 7 تیر1386 و ساعت |